در مذهب عاشق اثر کينه حرام است حرام

در کيش صفا لکه به آينه حرام است حرام

در مذهب ما گر همه انوار قلوب است

يک نکته به جز داغ تو در سينه حرام است حرام

با ياد نگاهت به طرب خواني رندان

جز باده کشي در شب آدينه حرام است حرام

يا رب تو مرا با دل صد پاره بميران

بر سائل دل خرقه بي پينه حرام است حرام

 

 

ساقيا بده جامي زان شربا روحاني

تا دمي بياسايم زين حجاب جسماني

بهر امتحان اي دوست گر طلب کني جان را

آن چنان بر افشانم کز طلب خجل ماني

بي وفا نگار من مي کند به کار من

خنده هاي زير لب، عشوه هاي پنهاني

خانه ي دل ما را از کرم عمارت کن

بيش از آن که اين خانه رو نهد به ويراني

 

 

ساقيا جرعه اي مي به جان ما کن

با شکر خنده اي کام ما روا کن

چهره ي تو ياد آورد باغ ارغوان را

باده ي تو باز آورد راحت روان را

شادي تو مي نوشدم کيمياي جان را

اي دريغ از اين عمر که بي روي تو بگذشت

اي دريغ از اين دم که بيهوده هدر گشت

مي زند راه من چشم دل سياهت

جان و دل مي دهم ناز يک نگاهت

بيا تا دمي بشنوي شور و حال ما را

مگر يک نظر بنگري سوي ما خدا

جانم را به پاي جانانه بينداز

راهم را به کوي ميخانه بينداز

از عشقش سرمستم

سرشارم تا هستم

 

 

شب که از ساز دلم ناله برخيزد

نغمه ها در جان من شعله مي ريزد

سر به ديوار غمت مي گذارد دل

اختران را تا سحر مي شمارد دل

يک ستاره مي شود روشن و خاموش

همچو من گويا کشد بار غم بر دوش

تا سحر، در سفر، از دل شب ها، يکه و تنها

اختر من گه نهان، گه شود پيدا

عاقبت گيرد شبي اين سفر پايان

اختر عمرم شود از نظر پنهان

 

 

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

ز چه بنشستي بگشا دستي آزين کن صحن و سرا را

که پس از غم ها به رخ شب ها آب و رنگ سحر آمد

شب مهتابي ز چه بي تابي روشن کن شمع صبوري

منشين غمگين که مه ديرين تابان و جلوه گر آمد

تو که آگاهي که چه شب هايي با ياد او بنشستيم

شب باراني غم پنهاني رفت و نور بصر آمد

پس از آن دوري غم مهجوري شور و شادي بر پا کن

ز غم پنهان نشوي گريان چون او خندان ز در آمد

شب مهجوري ز ره دوري آواي رهگذر آمد

که سحر سر زد غم دل پر زد شادي از بام و در آمد

شب جانکاهي شرر آهي زد ابر غم به کناري

به سرافرازي به دل افروزي خورشيد ما به در آمد

پس از آن هجران غم بي پايان پيدا شد خاتم عشقم

به دلم نوري چه شر و شوري زان مرغ خوش خبر آمد

 

 

من و زخم اين زمستون

که زده به من شبيخون

من و باغ آرزوها

که گلي نچيدم از اون

با تو بودن و نبودن

مثل سياه و سفيدن

با تو بودن و نبودن

مثل بيم و اميدن

دوست دارم که دستاتو داشته باشم

تا تموم خوبي هاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشي و من زير سايه ت

همه ي صلح و صفا رو داشته باشم

چشم من خسته و خونه

که به سمتت نگرونه

که خيال تو باهاش مثل يه خواب مهربونه

دل من مثل يه قفله به کليد تو سپرده

يعني که بود و نبودم به اميد تو سپرده

با تو بودن و نبودن

مثل سياه و سفيدن

با تو بودن و نبودن

مثل بيم و اميدن

دوست دارم که دستاتو داشته باشم

تا تموم خوبي هاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشي و من زير سايه ت

همه ي صلح و صفا رو داشته باشم

کاشکي بهار شي برسي ضامن باغم بشي

مثل گلاي اطلسي چشم و چراغم بشي

کاشکي مثل يه چلچراغ خونمو روشن کني

روح خموده ي منو غرق شکفتن کني

دوست دارم که دستاتو داشته باشم

تا تمام خوبي هاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشي و من زير سايه ت

همه ي صلح و صفاتو داشته باشم

 

 

نازنينم چون گل بهاري

صفاي جان و دل من بنفشه زاري

چه کرده اي با دلم خبر نداري

لحظه لحظه مي رود دلم به سوي تو

ذره ذره مي شود در آرزوي تو

به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوي تو

مي باشي آرام جاني

خندان خندان دل مي ستاني

غزل خوان گل افشان چو باز آيي

جهان را چه زيبا بيارايي

روشن تر از صبح سپيدي

در جان من نور اميدي

تو همچون ستاره درخشاني

فروزان چو خورشيد تاباني

دلم را نگارا نمانده يارا

ز مهرباني، بخوان ما را

مي نشينم سر راهت

که نگاهت به چشمان من افتد

تا ببيني چرا هر دم سرشک غم

به دامان من افتد

اي نسيم پرنيان پوش

در دل نگردد آتش عشق تو خاموش

بيا تو اي زيبا که من در سر شوري دارم از اشتياقت

ببين که جان بر لب رسيد در سر چون شمع مي سوزم از فراقت

تا نغمه اي سر مي کند مرغي خوش آواز

دل چون کبوتر مي کند سوي تو پرواز

 

 

نور خدا جلوه کند در گل رخسار تو

تشنه ترم هر نفسي تشنه ديدار تو

باغ گل ولاله بود خنده زيباي تو

محو تو ام محو توام محو تماشاي تو

يار وفادار مني يار وفادار من

مهر تو روشنگر جان و دل من يار من

خندان شد گلشن جان تا تو شکفتي در آن

جان و جانان مني تاج سر دلبران

وصل به عشق توبه عشق تو بود هستي ام

عشق دهد عشق دهد اين همه سرمستي ام

در اين جهان مثل تو کي مثل تو پيدا کنم

بيا که چون آينه روي تو تماشا کنم

وصل به عشق تو به غشق تو بود هستي ام

عشق دهد عشق دهد اين همه سرمستي ام

يار وفادار مني يار وفادار من

مهر تو روشنگر جان و دل من يار من

 

 

يارا يارا گاهي

دل ما را به چراغ نگاهي روشن کن

چشم تار دل را چو مسيحا

 به دميدن آهي روشن کن

بي تو برگي زردم به هواي تو مي گردم

که مگر بيفتم در پايت

اي نواي نايم،

به هواي تو مي آيم

که دمي نفس کنم تازه در هوايت

به نسيم کويت اي گل

به شميم مويت اي گل

در سينه داغي دارم

از لاله باغي دارم

با يادت اي گل هرشب

در دل چراغي دارم

باغم بهارم باش

موجم کنارم باش

اي پادشه خوبان، داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد، وقت است که باز آيي

مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايي

 

 

آه اي صبا چون تو مدهوشم من

خود فراموشم من

خانه بردوشم من خانه بر دوش

من در پي اش کو به کو افتادم

دل به عشقش دادم

حلقه در گوشم من حلقه در گوش

گر در کويش برسي برسان اين پيام مرا

بي چراغ رويت من ندارم ديگر

تاب اين شب هاي سرد  و خاموش

هرگز هرگز باور نکنم

عهد و پيمان ما شد فراموش

اي جان من غرق سوداي تو

بي تماشاي تو دل ندارد ذوق گفتگويي

بي جلوه ات آرزو بي حاصل

بي تو در باغ دل خود نرويد سرو آرزويي

شب ها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم

تا سحر بيدارم سر به زانو دارم

بر نخيزد از من هاي و هويي

بي تو سير گل را چه کنم

گل ندارد بي تو رنگ و بويي

 

 

اي دل اگر عاشقي در پي دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر يار باش

دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است

روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش

نيست کس آگه که يار کي بنمايد جمال

ليک تو کاري به نقد ساخته ي کار باش

لشکر خواب آورد بر دل و جانت شکست

شب همه شب همدم ديده ي بيدار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

 

 

اي ساقي ما سر مستان

جامي بده جانم بستان

ز همه گريزان ناله خيزان بر تو رو کردم

اي شاهد بزم آرايم

با ديده خون پالايم

همه شب به يادت باده غم در سبو کردم

يارم يارا درياب ما را

چون آتش عشق تو به جان دارد دل

صد شال شرر خود به زبان دارد دل

آه سحري سوز دلي سودايي

شوق نگهت در دو جهان دارد دل

بنگر به نيازم

بر سوز و گدازم

اي راز و نياز من

اي عطر نماز من

در بر نشان ما را

يارا يارا

اي هم نفس من

بشکن قفس من

اميد رهايي ها

پيوند جدايي ها

در بر نشان ما را

يارا يارا

سوداي شعله شدن سر زد تا از خاکستر من

مي ريزد دست جنون هر دم باده در ساغر من

 

 

اي گل ناز من

نغمه ساز من

بي خبر مانده اي از من و راز من

زبوي زلف تو

مفتونم اي گل

ز رنگ روي تو دلخونم اي گل

من عاشق ز عشقت بيقرارم

تو چو ليلي و من مجنونم اي گل

دل ما بي تو دائم بيقراره

به جز آزار مو کاري نداره

سرو آزاد من

کي کني ياد من

خم شده قامتم

شاخ شمشاد من

عزيزم از غم و درد جدايي

به چشمونم نمونده روشنايي

گرفتارم به داغ غربت و درد

نه يار و همدمي نه آشنايي

گل من، يار من

تويي دلدار من

يار من، يار من

تويي غم خوار من

سر راهت نشينم تا ته آيي

در شادي به روي ما گشايي

آيد روزي به روز ما نشيني

ببيني تا چه سخته بي وفايي

دل ما بي تو دائم بيقراره

به جز آزار مو کاري نداره

جان جانان من

عشق سوزان من

برده اي از نظر

عهد و پيمان من

بي تو اشکم ز مژگان تر آيه

بي تو نخل حياتم بي برايه

بي تو در کنج تنهايي شب و روز

نشينم تا که عمر ما سر آيه

 

 

اي عشق از ماندن بگو

ايثار کن ايثار کن

يا مرگ خود را در دلم

انکار کن انکار کن

گل خواستي بر داده ام

جان خواستي سر داده ام

فرمان نبرد اين سر اگر

بر دار کن بر دار کن

گفتي که رسوا شو شدم

بر قامتم تا شو شدم

رسوا اگر چون من نشد

اصرار کن اصرار کن

در جان بي تابم بتاب

در چشم بي خوابم بخواب

احساس خواب آلوده را

بيدار کن بيدار کن

دل از تو آبادي نديد

از تو کسي شادي نديد

اي عشق ويران مي کني

اقرار کن اقرار کن

اي يار ناليدي ز عشق

همواره باليدي به عشق

اي عشق خود را در دلم

تکرار کن تکرار کن

 

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاک نفست سرد و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاري

تو نسيم خوش نفسي من کوير خار و خسم

گر به فريادم نرسي همچو مرغي در قفسم

تو با مني اما من از خودم دورم

چو قطره از دريا من از تو مهجورم

با يادت اي بهشت من آتش دوزخ کجاست؟

عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست

چگونه فريادت نزنم؟ چرا دم از يادت نزنم؟

در اوج تنهايي اگر زمين ويرانه شود

جهان همه بيگانه شود

تويي که با مايي

 

 

گر همچو من افتاده ي اين دام شوي

اي بس که خراب باده و جام شوي

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

با ما منشين اگر نه بد نام شوي

گر با غم عشق سازگار آيد دل

بر مرکب آرزو سوار آيد دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

گر عشق نباشد به چه کار آيد دل

داني که به ديدار تو چونم تشنه

هر لحظه به ديدنت فزونم تشنه

من تشنه آن دو چشم مقهور توام

عالم همه زين سبب به خونم تشنه

با آنکه دلم در غم عشقت خون است

حسن تو ز ادراک خرد بيرون است

در زلف تو بيچاره غريب است دلم

يا رب که در آن شام غريبم چون است

 

 

اي هواي ديدنت سوز آه من

گوشه ي ابروي تو قبله گاه من

کشته ي اين حسرتم کز چه رو اي گل

چهره پنهان مي کني از نگاه من

به جلوه ي خود نازنين يارا

شبي بيارا خلوت ما را

من که صد ني حرف دل در گلو دارم

با خيالت روز و شب گفتگو دارم

کي شود تا من نهم سر به دامانت

از ازل اين لحظه را آرزو دارم

به جلوه ي خود نازنين يارا

شبي بيارا خلوت ما را

 

 

تا کي به تمناي وصال تو يگانه

اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد غم هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد

پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت وصف تو در پير و جوان ديد

يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

ديوانه نيم من که روم خانه به خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو

در ميکده و دير که جانانه تويي تو

مقصود من از کعبه و بت خانه تويي تو

مقصود تويي کعبه و بت خانه بهانه

 

 

تنيده ياد تو در تار و پودم

بود لبريز از عشقت وجودم

تو بودم کردي از نابودي و با مهر پروردي

فداي نام تو بود و نبودم

به هر مجلس به هر زندان

به هر شادي به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم

اگر مستم اگر هشيار

اگر خوابم اگر بيدار

به سوي تو بود روي سجودم

 

 

چو ني ناله دارم ز درد جدايي

فغان از جدايي فغان از جدايي

قفس به بود بلبلي را که نالد

شب و روز در آشيان از جدايي

چرا من ننالم ز هجران که نالد

زمين از فراق آسمان از جدايي

به هر شاخ اين باغ مرغي سرايد

به لحني دگر داستان از جدايي

چو شمعم به جان آتش افتد به بزمي

که آيد سخن در ميان از جدايي

 

 

حال خونين دلان که گويد باز

وز فلک خونِ خُم که جويد باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زاين جفا رخ به خون بشويد باز

شرمش از چشم مي پرستان باد

نرگس مست اگر برويد باز

نگشايد دلم چون غنچه اگر

ساغر لاله گون نبويد باز

حافظ

 

 

خبر از من ندارد گل باغ و بهارم

ز فراغش چه گويم خبر از خود ندارم

به اميد نگاهي سر هر ره گذارم

ز خيالش جدا نيست نفسي چون برآرم

گل باغ و بهارم سر هر ره گذارم

به اميد نگاهي به رهش جان سپارم

شده ام محو رويش همه با آرزويش

همه در جستجويش که ببخشد قرارم

به اميد نگاهي سر هر ره گذارم

ز خيالش جدا نيست نفسي گر برآرم

گل باغ و بهارم سر هر ره گذارم

به اميد نگاهي به رهش جان سپارم

ني من با تو مويم غم دل با تو گويم

نفسي گر برآرم جهد از جان شرارم

خبر از من ندارد گل باغ و بهارم

ز فراغش چه گويم خبر از خود ندارم

به اميد نگاهي سر هر ره گذارم

ز خيالش جدا نيست نفسي چون برآرم

گل باغ و بهارم سر هر ره گذارم

به اميد نگاهي به رهش جان سپارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت   توسط مسول وبلاگ  |